ناتمام تجربه زيستة زندگي روزمره جدا كرده است . حاصل اين تفكيك، ترويج نوعي سرمشق نخبه گرا و ضد دموكراتيك و در خود بسته بوده است از همين رو مفهوم دموكراسي مشاركتي ، بخش جدايي ناپذير از فلسفه درون زادديويي به شمار مي آيد .
از نظر جان ديويي فكر و انديشة‌آدمي وسيله و ابزاري است در خدمت زندگي ” هيچ پژوهشي نيست كه مستلزم نوعي تغيير در شرايط محيطي نباشد و منظور از محيط صرفأ طبيعي نيست بلكه فرهنگي هم هست . ” در واقع ديويي ذهن را يك ساختار يا چيز در نظر نمي گرفت ، بلكه آن را فراگرد فكري پويا و نوشونده مي دانست كه در نتيجه تعامل كنشگر با محيط شكل مي گيرد . اين تعريف ديويي از ذهن و تعاملي كه براي كنشگر و محيط قائل بود بيش از همه بر نظريه كنش متقابل نمادين در جامعه شناسي تأثير داشته است يعني همزمان كه نياز به تلفيق نظريه و عمل ، (‌ذهن و تجربه) در حوزه فلسفه احساس مي شد ، همهنگام در نظريه هاي جامعه شناسي هم تلفيق خرد و كلان ، ذهن و عين ، توجه به زندگي روزمره و نقد دوگانه انگاري هاي تعريف شده صورت مي گرفت . همچنين مي توان گفت ورود نظريه هاي انتقادي همچون نظريه هاي فمنيستي كه سراسر به ثنويت هايي چون مرد و زن ، جسم و روح ، خصوصي و عمومي ، ذهن و عين انتقاد داشته اند تأثير متقابلي در انديشه هاي فلسفي عمل گرايي و نيز در نظريه هاي تلفيقي در جامعه شناسي برجاي گذاشته اند .
مي توان گفت نظريه هايي كه از بطن زندگي واقعي بيرون مي آيند ، بيش از همه بر كارايي نظريه براي جهان واقعي و رفع مسائل اجتماعي موجود اهميت قايل اند ، تا كلي گويي هايي كه يكسره انسان را در بند كلان روايت ها و ساختارهاي عظيم الجثه اي مي بيند كه توجه بيش از حد به آنها ، مي توان تا زماني طولاني ، انسان را از هرگونه اصلاح و بهبود نااميد كند. نظريه هايي از اين دست ، انتقادرا سرلوحه اي برا ي تغيير قرار مي دهند زيرا عمدتاً از دل فعاليت كنشگراني بيرون آمده اند كه نظريه هايشان بيش از همه از بطن زندگي شان بر آمده و در عين حال ، معيار سنجش زندگيشان قرار مي گيرد . ديويي و ديگر همفكران عمل گراي او بيش از همه خود را متعهد مي ديدند نا براي تغيير جهان نه به سمت ويراني آن بلکه به سوي بهبود و اصلاح آن بكوشند. بنابر اين براي ديويي كه فيلسوف زندگي روزمره و عمل گرايي محسوب مي شود ( تغيير ) به سمت بهبود ؛ از جايگاه ويژه اي برخوردار است . بر همين اساس ،‌ديويي در وقايع اجتماعي روزگار خود ،‌از اصلاح مدارس آمريكا گرفته تا مسايل سياسي و بين المللي ، شركتي جدي و عملي داشت .
يكي از اصلاحاتي كه ديويي براي آن تلاش بسيار كرد ، اصلاح نظام آموزشي بود . تأثير متقابل تجربه هاي ديويي در آموزش و آزمون مجدد آن ،‌به تدوين فلسفه آموزش و پرورش ديويي منجر شد . ديويي در طول خدمت خود در دانشگاه شيكاگو ( مدرسه آزمايشگاه ) را با قواعدي تازه و متفاوت براي يادگيري و اكتشاف در سال 1896 در هايد پارك در همسايگي شيكاگو ، تاسيس و تا (1904) اين مدرسه را مديريت كرد . اين مدرسه به عنوان يك انستيتوي پيشرفته اي كه از مهدكودك تا كلاس دوازدهم را در برداشت ، به همت ديويي و يارانش آغاز به كار كرد . در واقع جان ديويي در اين مدرسه به همراه همكارانش سعي داشت تا فلسفه آموزش و پرورش مورد نظر خود را به طور عملي امتحان كند و از تجربه هاي آن براي تدوين فلسفه اش استفاده كند . مدرسه آزمايشگاه ديويي ، كودكان چهار تا چهارده ساله را مي پذيرفت و مي كوشيد تا با استفاده از روش فعاليت كه متضمن : بازي ، سازندگي ، مطالعة طبيعت و ابراز وجود بود ، تجاربي را براي زندگي توأم با همكاري و سودمندي متقابل براي كودكان فراهم آورد . به نظر ديويي هدف اصلي مدرسه هاي قديم ، آماده ساختن كودكان براي زندگي دورة‌بلوغ و دوران بلوغ به نوبه خود در حكم تداركي براي زندگي بعد از مرگ بوده است. كوشش هاي كودك و بعدها بزرگسال در جهت آماده سازي خود براي مرحله اي از حيات ، هدايت مي شدندواينكه دم را غنيمت شمرد و از آن ، چنانكه شايسته است بهره مند گردد .به بيان روشن تر ، تئوري نظام آموزش و تربيت آن زمان ، يعني تئوري ارسطويي ، به دنبال نوعي شگفتگي و از قوه به فعل در آوردن امكانات خفته و نهفته كودك بود . تربيت نوعي رشد افراد ( به سوي هدفي غايي ) و به جانب حالتي از شكفتگي كامل يا (كمال توانائيهاي فرد ) بوده است . بر اين اساس تصور مي رفت كه هر چه مواد برنامه درسي دشوارتر باشد قدرت توسعه يافته بيشتر و مهمتر مي شود . به همين مناسبت غالباً انتخاب مفاد برنامه، بيشتر با توجه به ارزش انضباطي آن ها صورت
مي گرفت، تا به دليل روابط آن ها با مقتضيات عملي زندگي . در چنين شرايطي روش تعليم ، خواهي نخواهي ، استبدادي ، نخبه گرا و غير عملي مي شود مدرسه ديويي به جاي آنكه از فعاليت هايي كه تصور مي شود كودك در دوران بلوغ در آنها شركت خواهد داشت آغاز كند ، از فعاليت هاي معمولي كه كودك در آن ها قرار دارد ، شروع كرد . بنابر اين هدف تعليم و تربيت نه آن است كه كودك را از حالت طبيعيش جدا كند يا او را طبق نمونه اي به اصطلاح عالي و دست نيافتني پرورش دهد ، بلكه آموزش و پرورش مي تواند كودك را در حل مشكلات و مسائلي كه در جريان زندگي روزمره و در محيط طبيعي و اجتماعي خاص خود با آن ها مواجه مي شود ، توانمند سازد .
در دهة‌آخر قرن 19 ، ديويي معتقد بود كه بزرگترين عيب آموزش و پرورش و روش هاي معمول آن زمان ، ( جدايي بين دانش و كاربست آن ) است به نظر او هر تعليمي كه علم و عمل را از يكديگر جداكند ، نمي تواند موفق باشد .
هم
ان طور كه خود ديويي سعي مي كرد براي فعاليت هاي مدرسه ، انگيزه اي همانند فعاليت هاي خارج از مدرسه پيداكند به همان طريق احساس مي كرد كه روح اخلاق مدرسه منوط به شركت در همان انگيزه هاي اخلاقي است كه در زندگي خارج از مدرسه وجود دارد .
به نظر ديويي مدرسه محيطي تخصصي است كه با اين هدف تاسيس شده تا نسل جوان را عامدانه به مشاركت فرهنگي وارد كند . او تربيت و نظام آموزشي را به مفهوم ( بازسازي دائمي تجربه ) مي بيند و آن را چنين تعريف مي كند : ( تربيت عبارت است از بازسازي يا سازمان دادن مجدد تجربه كه بر غنا و معناي تجربه مي افزايد و توانايي لازم را به منظور هدايت تجربه بعدي ، فزوني ميبخشد.)(گوتگ، 1384)
منشأ‌عمل گرايي فمنيستي به دوراني باز مي گردد كه نسل جديدي از زنان آمريكايي كه وارد كالج شده بودند ، در بحث هاي پرشور دانشگاهي ، و تقريبأ‌در همه حوزه هاي مطالعات اجتماعي و فلسفي ،‌با جسارتي در خور تحسين ، مشاركت داشتند . كار آن ها تاثير نيرومندي بر گسترش انديشه عمل گرايي در آمريكا و سپس در سطح جهان داشته است به طور مثال اگر جان ديويي را در نظر بگيريم ،‌مي توانيم بسياري از زناني را كه در گفت و گو و رابطه فكري متقابل با او بودند و درشكل گيري و گسترش نظام فكري و فلسفي اش نفوذ و تأثير داشتند ، كشف كنيم . به طور مثال از طريق مكاتبات ديويي با زنان همكارش و مطالعه پاسخ هاي آنان به او مي توانيم نه فقط به كنش ارتباطي و ماهيت تعاملي فلسفه ديويي پي ببريم بلكه چگونگي بسط و گسترش آن را توسط اين زنان دريابيم .
از چهره هاي شاخص در ميان اين زنان مي توان به ( جين آدامز ) (‌1935 – 1860 ) به عنوان چهره محوري در ظهور انديشه عملگرايي آمريكا اشاره كرد . وي بنيان گذار انجمن ( هال هاوز) و دريافت كننده جايزه صلح نوبل 1931 است . او فلسفه عمل گرايي خود را از طريق تجربه هاي زيسته اجتماعي اش ، از جمله : كار در محله هاي مهاجر نشين و در ميان مردمان آسيب ديده و فقير در شيكاگو ، از طريق مكاشفه متن ها و بازتاب محتواي متون پايه و نيز به وسيلة گفتگوهاي مستقيم و چهره به چهره با فيلسوفان زمان خود نظير جان ديويي ، ويليام جيمز ، لئوتولستوي و دابليواي بي دوبويس ، گسترش داد. وي آثار ماندگاري در تحليل مسائل اجتماعي در عصر خود به ويژه مسائل زنان ، مهاجرت ، جوانان شهري ، صنعتي شدن و روابط بين الملل منتشر كرده است. درك و دريافتي كه او از ( ارتباط بين عمل و حقيقت ) داشت در انتخاب حرفه اش و نيز در پهنه عمومي كنش گري اجتماعي اش ، نقش بسزا داشت .انگيزه‌او براي درك حقيقت او را وا مي داشت تا در جهان عمل به دنبال كشف آن باشد. ديويي و آدامز در باره موضوعاتي نظير دموكراسي ، آموزش و پرورش ، و اخلاق با هم كار مي كردند و مي انديشيدند و ارتباط دانشگاهي خود را در سراسر عمر ادامه دادند .
آدامز مي دانست همزمان كه آموزش و پرورش ، تجربه را شكل مي دهد ( ايجاد زمينه تاريخي به علاوه مهارت ها ) بايد با آن تعامل و بده بستان هم داشته باشد و به نيازهاي عاجل و لمس پذير جامعه ، پاسخ هاي جديدي بدهد.با تصويري از ساكنان هال هاوز با نگاهي به عملكرد ديويي و آدامز، در مي يابيم كه چگونه اين هر دو متفكر از محيطي كه براي فعاليت اجتماعي خود ايجاد كرده بودند، (مدرسه آزمايشي در دانشگاه شيكاگو براي ديويي ، هال هاوز براي آدامز) هوشمندانه ترين بهره را در جهت تلفيق نظريه و عمل اجتماعي شان كسب كردند .(شاتو، 1376)
از خلال نوشته هاي مختلفي كه دربارة‌زندگي ديويي و شرح حال مبارزات او منتشر شده است در مييابيم كه يكي از كانون هاي پرنفوذ فلسفي و شخصي در زندگي جان ديويي مربوط به همسر او (آليس ديويي ) بوده است . كاراكتر آليس به آميزه اي از (تفكر هگليايي فلسفي ديويي با مسائل اجتماعي واقعي ) مشهور است جين دختر آن ها اين گونه مي گويد: ((آليس هميشه يك نگرش انتقادي به شرايط اجتماعي داشت . ترديد ندارم كه مادرم سهم عظيمي در گسترش افكار پدرم و انتقال اوليه گرايشات فلسفي اش از حوزه كلاسيك و تفسيري به حوزه زندگي معاصر داشت علاوه بر اين مسائلي كه سابقأ نظري بودند از طريق معاشرت و گفتگو هاي طولاني پدرم با مادرم بود كه در واقع معناي انساني بلا واسطه و محوري در نگاه فلسفي پدر يافتند.)) ( به نقل از جان ديويي در راكفلر 150 )
ديويي در حوزه فلسفه آموزش و پرورش ، علاوه بر همسرش آليس وجين آدامز ، تحت تأثير مربي هاي عمل گراي ديگر ( الا فلگ يانگ ، السي ريپلي كلپ ، ولوسي اسپراگو ميتچل) قرار داشته است . جان كي . اسميت ارتباط يانگ با ديويي را در مقاله (تأثير الافلگ يانگ از انديشه آموزشي جان ديويي ) (1977) بررسي مي كند . طبق نظر اسميت ، الافلك يانگ از پاييز 1895 شروع به گرفتن كلاس هايي از جان ديويي در دانشگاه شيكاگو كرد . يانگ در آن زمان 50 ساله بود ، با 33 سال تجربه در همه زمينه هاي نظام مدرسه عمومي شيكاگو ، در زماني كه آنها همديگر را ملاقات كردند يانگ مدير بخش بود او مي رفت كه اولين زن سرپرست نظام مدرسه عمومي شيكاگو باشد . يانگ بعد از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه شيكاگو ، با آليس و جان ديويي براي تغيير مدرسه آزمايشي در دانشگاه شيكاگو تلاش كرد . ديويي در نامه اي به جان مك مانيس ، درباره روش هاي يانگ كه بر كار او تاثير گذاشته ، مي نويسد (( من هميشه ايده هايي از او ( يانگ ) مي گرفتم زيرا كه او بوسيله طبيعت و تربيت ، جان كلام عمل گرايي تجربي را با مراجعه به مفاهيم فلسفي دريافته بود ، قبل از آنكه حتي اسلوب آن ايجاد و مشخص شده باشد . )) كارولين هداك زيگفريد نيز تاثير يانگ برد
يويي را در كتاب ( فمنيسم و عمل گرايي ) بررسي مي كند . او سه نمونه اي كه ديويي از آنها به عنوان تأثيرات يانگ ياد مي كند ، بر مي شمارداين سه نمونه كه زيگفريد در كتاب خود بيان مي كند به شرح ذيل است :
1) احترامي كه براي فرايند فكري و تحقيق افراد قائل است .
2) درك ( شيوه اي كه در آن تعامل افراد با يكديگر بر عادات رواني و فكري آنها تأثير ميگذارد.)‌
3) اين كه چگونه روانشناسي صرفأ‌مربوط به فيزيولوژي نبوده ، بلكه اجتماعي است. (Whipps,2004)
دو مربي عمل گراي ديگر كه بر انديشه و نگرش ديويي تأثير گذار بودند يعني السي ريپلي كلپ و لوسي اسپراگو ميتچل ، در واقع دستيار ديويي و همكار نزديك او محسوب مي شدند . هر دو اين زنان در نسل بعد از جين آدامز به دنيا آمده و دانشجويان عمل گراي كلاسيك بودند . السي ريپلي كلپ ( 1882 – 1965 ) چهارده دوره با ديويي در دانشگاه

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید