دانلود پایان نامه

در طي اين اندازه در يقين بي نهايت قرار داده است. هر دو معني باريک و گسترده کلمه هنر استعمال رايج دارند و به راحتي قابل فهم هستند. اما تجربهاي که لايههاي زيرين موفقيت و قدرداني درهر دو نوع هنراست، تجربه زيباشناسانه است. يکي از کارکترهاي مشهور تجربه زيباشناسانه ماهيت کامل آن است، که “مسير خودش را بهسوي کامل شدن، اداره ميکند و در جريان عمومي تجربه از باقي تجربه هاتعيين حدود ميکند.”(Dewey,1934/1989,42)
اين طور اتحاد داخلي،مي تواند به سطوح بالاتر انعکاس و رشد روزافزون، و براي ميل به وحدت تجربه مشابه راهنمايي کند. ديويي فاصله سختي قرار مي دهد بين عمل موفقيت که اجازه نجات پيدا کردن موجودات زنده در محيط را مي دهد. (بوسيله پيدا کردن غذا، ساختن سرپناه به وسيله مواد موجود)، واحد فلسفي يا روشنفکري (فهميدن مکان خودمان در جهان)، و واحد هنرمندانه (پيدا کردن زيبايي در مناظره و شنيدن سمفوني کليت زنده). هر کدام از اين پيگردها به ما اجازه مي دهد واکنشي و موثر باشيم، تجربه هاي زيباشناسانه زيادي مي توانند در هر کدام از آن به نمايش در بيايند. اين عمق تعهد و به انجام رساندن حد کمال است که به صورت زيبايي شناسي نشان داده مي شود.
هنر در معني باريک آن هنگامي که تعهد اشخاص در تلاش ها در راهي باشد که بتوان زيباشناسانه گفت، نتيجه مي دهد، کارهاي مرتبط آنها تا به آخر ماهرانه نشان داده شود، وحدت اجرا با دقت و معني دار باشد. وجوه تجربه زيباشناسانه را مي توان احتياج احساس شده، کشش، حيرت و سرگشتگي، پيش بيني محصول عمل مصمم يا ملاحظه، تمرکز براي کيفيت هاي فوري و در نظر گرفتن چگونگي مربوط شدن ملاحظات به پايان قابل پيش بيني کمالي که تجربه را متحد مي کند، دانست.
بر طبق گفته گاردنر(1996) تجربه هايي که ما آنها را زيباشناسانه مي خوانيم ضرورت متمايز و مشخص دارند، کارکتر احساسي و متفکر. براي او درک قدر و بهاي هنر فرم پيچيده و مشتاقانه و سخت تجربه زيباشناسانه است، که ما را خارج از دنياي حقيقي قرار مي دهد. کمترين نوع تمايز آگاهي زيبايي شناسانه، از درک ما نسبت به جهان نتيجه مي شود.اين روش فهميدن ماهيت تجربه زيبايي شناسانه به نظر متمايز از نوع سنتي است. طبق استدلال هاي سنتي، يک درک زيباشناسانه و تجربه ابژه به وسيله فاصله روحي و رواني گرفتن است.(Gardner, 1996)
تئوري هايي توسط پراگماتيست هايي نظير جان ديويي ارائه شده است ، در مورد اينکه تجربه زيباشناسانه وارد datachment نمي شود اما در ماهيت وارد شدن فاکتورهاي کامل که ممکن است در خيلي از تجربه هاي عادي پراکنده به نظر برسند holistic است، بحث مي کند.استدلال holistic براي اينکه چگونه ما محيط را در حس هاي معمول طبيعي که در محيط ساخته مي شود تجربه مي کنيم به کار مي رود، اما آنها بايد به وسيله تأکيد بيشتر به طور روشني بر جنبه هاي معرفتي تجربه زيباشناسانه اصلاح شوند. تا زماني که تجربه در درک شرکت دارد و تا زماني که پروسه معرفتي است، همان طور که توسط کانت بحث شده و مجدداً در فلسفه معاصر به آن تأکيد شده است، شناخت و معرفت نقش قاطع و وخيمي را در اينجا بازي مي کنند. گودمن معتقد است که در تجربه زيباشناسانه درک مفاهيم و احساسات اثر متقابل دارند و آنها ” با هم از راه هاي پيچيده اي براي خصوصيات ابژه ارتباط دارند”.(Goodman,1968,249)
توماس الکساندر که مي توان او را بهترين مفسر زيبايي شناسي جان ديويي دانست اين طور ميگويد: در ايده هنر ما لحظه اي را پيدامي کنيم که بيگانگي بر بشر غلبه مي کند و احتياج براي تجربه معني و ارزش معنا مي يابد.”بواسطه هنر، در تجربه زيباشناسانه، شکاف جهان که آرزوي قديمي ما را براي رويارويي با مفاهيم، معاني و ارزش ها باطل مي کند، التيام بخشيده شده است.”(Alexander,1998)
به اين علت که تجربه زيباشناسانه کمال، خاتمه، به انجام رسيدن و نتيجه گيري خودش را دارد، ميتواند به عنوان مدلي براي سياست دموکراتيک عمل کند که در مسير به سوي فرم قائم به ذات زندگي وارد مي شود. ديويي مي نويسد: “در جداول و به طور آماري بنا نهاده نمي شود، و اشاره به امکانات و احتمالات ارتباطات بشر مي کند نه در نقش و قاعده اخلاقي و نصيحت براي پيدايش حکومت.”
بنابراين يکي از زندگي نويس هاي برجسته اخير، رابرت وستبرک با ارجاع به کتاب معروف ديويي در سال 1934 مي نويسد: “هنر همچمون تجربه وابسته به سياست هاي افراطي که ديويي در سال 1930 به آن جذب شد نبود. در واقع يکي از قوي ترين بيانات آن سياست ها، به روشني نشان داده که او فقط جهت يابي افراطي به اصولي که خوشبختي مردم آمريکا بود نداشت بلکه جهت گيري به قوانين کامل تجربه فقط قابل بنا شدن خارج از گردش کالاها بود داشت.”(Westbarook,1997)
يکي از شاگردان ديويي، دويد فوت مي گويد: “براي ديويي تجربه زيباشناسانه شکل نمونه تجربه معني دار است”(Fott,1998)
براي ديويي پتانسيل کامل تجربه زيباشناسانه فقط اگر سه تغيير بنيادي اجرا بشودفهميده مي شود:
اول: هنر بايد جهان نخبه پشت موزه ها و گالري هاي خصوصي که بخشي از زندگي روزمره توده هاي مردم شده اند را ترک کند. زندگي که به صورت زيباشناسانه زندگي مي شود بر شکاف بين معاني غلبه کند و گنجايش چيزهايي که در قبل لذت بخش بودند و الان خيلي کم مانده اند تقويت کند. همان چيزي که پيتر برگر به عنوان مأموريت تاريخي آوانت گارد ديده بود که در ضديت با مدرنيست بود و توسط ديويي نيز مطرح شده است.(Berger,1984)
دوم: تجربه زيباشناسانه بايد خودش را از تفکر کانتي که تفکراتي ذاتي و به صورت ناظرانه است


دیدگاهتان را بنویسید