برگردد آزاد است و از سوی من پیمان و عهدی برگردنش نیست.» (همان، ص87)
اگر احتمالی به پیروزی بود لازم بود آن را مطرح کند که مثلاً درست است مسلم کشته شده، امّا ما به کوفه امیدواریم؛ چه بسا با مختصر درگیری و جنگ اوضاع را به نفع خود تمام کنیم، ولی شاید هم
موفق نشوم.
البته این احتمال هست که عدهای خصوصاً آنهایی که از مکّه و در بین راه به حضرت ملحق شده بودند، امید داشتند بدون وجود کمترین مانعی وارد کوفه شوند و به راحتی بتوانند آن جا را تسخیر و از حکومت عادلانه حسین‌بن‌علی(ع) بهره ببرند و در دراز مدت نیز به همراهی کوفیان، مشکلات جنگها را به سامان رسانند، لذا آن حضرت خواست این توهّم را باطل سازد نه این که امیدی به پیروزی نداشت. این احتمال، قابل توجه است و باید این مرحله از قیام را با احتیاط بیشتری دنبال کرد.
بعضی نیز در این جا نظر سومی داده و توجیه این مرحله را مربوط به اوصاف شخصی حضرت دانسته‌اند. نویسندهی کتاب «تفکر نوین سیاسی اسلام» از قول محمد کامل بنا این چنین نقل میکند:
«حسین مسئول شتاب در گشودن باب مخاصمه با یزید شناخته میشود… بنابراین حتی اگر نتیجه
کاوشهای مسلم در کوفه هم منفی بود، باز حسین به لشکر کشی خود ادامه میداد… حسین در هر حال به شورش میپرداخت، زیرا که او نوهی پیامبر و پسر علی، شهسوار قریش و فاتح بدر بود. (ر.ک: عنایت، بی‌تا، ص262)
بعضی که نخواستهاند از آن چارچوب ضابطه مند از ابتدای حرکت دست بردارند، آشکار گفتهاند: اگر امام حسین(ع) آزادانه وارد کوفه میشد، حکومت تحت رهبری آن حضرت متشکل میشد بلکه جمعیت دیگری هم به علت محبوبیت عمیق امام به وی ملحق میشدند و نیروهای بصره هم که امام حسین قبلاً از آنان دعوت کرده و آماده بودند به نیروهای کوفه میپیوستند. در این صورت امید پیروزی کاملاً به موقع بود. زیرا با کشته شدن یک نفر فرمانده یعنی مسلم بن عقیل شکست نیروهای امام قطعی نبود چون فرماندهی حقیقی همهی نیروهای ملی عراق خود حسین‌بن‌علی(ع) بود و با وارد شدن آن حضرت به کوفه امید این بود که ارتش امام، نیرومندتر از سابق گردد یا لا اقل با همان وضع سابق هستهی مرکزی نیروهای حسینی را تشکیل دهد و آمادهی اقدام گردد و… (صالحی نجف آبادی، 1386ه.ش، ص218)
آنان خواستهاتند منطقِ خروج مشروع و صحیح را مطرح کنند که حتی در این مرحله نیز شرایط و
زمینههای مناسبی دارد که میتوان محملی حقوقی برای آن یافت. از طرفی، شاید بتوان گفت امام وارد ماجرایی شده بود که بیرون آمدن از آن به راحتی امکان پذیر نبود؛ بدان معنا که شروعش به دست وی بود، ولی پایانش چنین نبود. او میدانست مکّه و مدینه دیگر امن نیستند و برگشتن از این جا مشکلی را حل نخواهد کرد. از همین رو در بطن عقبه قبل از برخورد با لکشر حرّ فردی به نام عمروبن لوزان از قبیل بنی عکرمه وقتی می‌فهمد مقصد کوفه است از حضرت میخواهد برگردد و حضرت جواب میدهد: اینها دست از من بر نمیدارند. مگر این که خون مرا بریزند. (مفید، بی‌تا، ج2، ص76)

به هر تقدیر، مجموعه این نکتهها مانع از آن میشود که ما بتوانیم به تحلیلی روشن و درست دست یابیم. از این رو حرکت به سمت کوفه را میتوان بر چند فرض استواردانست:
1) سرنوشتی الهی و محتوم که حضرت با آگاهی به سمت آن میرفت؛
2) میخواست به مشورت با بستگان عقیل احترام گذارد؛
3) امید به پیروزی داشت و شکست، قطعی نشده بود؛
4) میدانست راهی جز این ندارد و دیگر جایی برای او منطقهی امن نیست و باید حرکت به سمت کوفه را ادامه میداد (همان سرنوشت محتوم با تحلیلی دنیایی)؛
5) رفتاری کاملاً شخصی و ذوقی بود.
مرحله دیگر، برخورد لشکر حرّ با امام حسین(ع) و اصحاب او است. در این جا برای حضرت یا دست کم برای همراهان ایشان کاملاً روشن شد که حکومت قصد دارد با تمام توان، جلوی این حرکت را بگیرد و قضیه بسیار جدی است. از این جا به بعد را میتوان در چارچوب مسئله فقهی خروج بهتر تحلیل کرد. پس سؤال این است که امامی عادل با توجه به شرایط و امکانات فراوان، دعوت مردمی را استجابت
کرده و حکومت وقت نیز فاقد عنصر مشروعیت است. حال که زمینه و امکانات قطعی از بین رفته است، آیا خروج توجیهی دارد؟
در ظاهر، استراتژی امام از این لحظه تا قبل از شروع جنگ تغییر میکند. امام میداند رفتن به کوفه در شرایط فعلی دیگر صلاح نیست و به نوعی این، تسلیم شدن نزد حکومت است. فهرست این استراتژی تا قبل از جنگ بدین قرار است :
درخواست کمک از سپاه حر برای عملی ساختن قصد اولیهی خویش؛ این شاید قرینهای باشد امام(ع) امید به پیروزی داشته، علاوه بر این که دعوت از آنهایی است که نامه نوشتند یا افراد جدیدی برای اقامهی معروف و نهی از منکر و خروجی مشروع.
2) حضرت در ادمه فرمود: در صورتی که فرض اول را قبول نکنند او به همان جایی بر میگردد که آمده است؛ پس موضوع خروج از نظر امام خاتمه یافته است. حال اگر گفته شود که در تحلیل دلیل ادامه سفر به کوفه ناامنی مدینه و مکّه مطرح شد، پس چرا حضرت میخواهد برگردد، جواب آن روشن است،
زیرا امام با تضمین حکومت قصد داشت برگردد و این نوعی قرارداد بین او و حکومت شمرده میشد، لذا حرّ جواب داد: «من اجازه ندارم باید ببینم بالاتر از من چه میگوید؟»
3) تأکید بر بازگشت بعد از نماز عصر با همان تحلیل فوق؛ از این رو حرّ از امام میخواهد مسیر نه
به سمت کوفه باشد و نه مدینه، بلکه مسیر سومی‌باشد تا او بتواند با ابن زیاد مکاتبه و قضیه را با صلح تمام کند. امام نیز قبول کرد و دو سپاه با فاصلهای مشخص شروع به حرکت کردند. همه منتظر جوابند، آیا حکومت، خواست امام را مبنی بر بازگشت قبول میکند یا نه؟
4) نامهی ابن‌زیاد در منطقه نینوا به حر میرسد: «بر حسین سخت گیر و در بیابانی بیآب و علف و بیپناه فرودش آر». پس امام در موقعیتی قرار گرفت که راضی بدان نبود.
5) وقتی در همین مکان زهیر بن قین از امام میخواهد که با لشکر حر درگیر شوند و آنان را نابود کنند، چون پشت سر آنها لشکر عظیمی است، حضرت میفرماید: «ما کنت لابدأهم بالقتال؛ من هرگز نمی‌خواهم شروع کننده جنگ باشم».
این جمله نیز بار فقهی فراوانی دارد. امامی که از مکّه حرکت کرده و هزاران نفر از کوفیانِ مسلح نامه نوشتهاند که او را در جهاد یاری کنند در این جا نمیخواهد جنگی راه بیندازد. زیرا منطق حقوقی که در مراحل قبل وجود داشت الآن مفقود است.
6) فرستاده‌ی عمر سعد خدمت حضرت میرسد و از حضرت سؤال میکند که چرا آمدهاید؟ حضرت می‌فرماید: «اهل شهر و دیار شما برای من نامه نوشتند که اینجا بیایم، حال اگر شما کراهت دارید، برمیگردم. (مفید، بی‌تا، ج2، ص85)
7) وقتی امام دید عمر سعد با لشکرش وارد نینوا شدند، حضرت پیغام فرستاد: «من میخواهم تو را ببینم». (مفید، بی‌تا، ج2، ص85) به روایت طبری از ابومخنف، این دیدار سه یا چهار مرتبه اتفاق افتاده است. (طبرى، بی‌تا، ج5، ص414) پس از این دیدار، عمر سعد نامهای به عبیدالله مینویسد:
«حسین میخواهد یا به همان جایی برگردد که آمده، یا به یکی از مرزهای کشور مسلمان یا این که یزید را ببیند، دست در دست او گذارد تا آنچه بین او و یزید است بررسی کند و به مذاکره و بحث نشیند.» (طبرى، بی‌تا، ج5، ص414)
شیخ مفید نیز عین همین مطلب را آورده است. (مفید، بی‌تا، ج2، ص87) اگر در قسمتِ اخیر نامهی عمر سعد شک کنیم، چنان که بسیاری بر این بخش انتقاد کرده و آن را نادرست دانستهاند، (صافی، 1388ه.ش، ص320 به بعد) امّا بخشهای اولی نامه را قرائن قبلی تأیید میکند. مضافاً اگر امام قرار بود دست در دست یزید بگذارد، همین جا با عبیدالله و فرستاده او بیعت میکرد. به هر حال، جواب عبیدالله دو نکته اساسی را در برداشت: تسلیم ذلیلانه یا جنگ. امام جنگ را برگزید.
8) امام در شب عاشورا از اصحاب خواست که آزادانه او را ترک کنند و بیعتی بر گردنشان نیست. این حرکت نیز نشان میدهد که دیگر مسئله خروج کاملاً منتفی است.
9) امام در روز عاشورا طی دو مرتبه سخنرانی، آنان را نصیحت کرد که جنگ نکنند، حرفهایش را بشنوند و در خونریزی نشتابند. (مفید، بی‌تا، ج2، ص97) بنابراین، امام تمام بهانهها را از آنان گرفته است و هنگامی که با اصرار آنان برای جنگ مواجه میشود، میفرماید: «آیا من کسی از شما را کشتهام یا مالی از اموالتان را برداشتهام یا جراحتی وارد کردهام، میخواهید قصاص کنید؟!» (مفید، بی‌تا، ج2، ص98) یعنی شما طبق کدام منطق حقوقی و موازین فقهی میخواهید با من جنگ کنید؟
مجموعه این سخنان و حرکتهای امام(ع) چند نکته را روشن میکند:
1) امام(ع) به دنبال جنگ و خون ریزی نبوده است؛
2) ایشان قصد برگشتن داشته است؛
3) ایشان نمیخواست شروع کنندهی جنگ باشد؛
4) آنان بهانهای برای جنگ نداشتهاند.
پس خروج اساساً در این مقطع منتفی است و هیچ قرینهای بر آن نیست، بلکه قرائن بر ضد آن است و این طرفِ مقابل است که منطق زور و جنگ را مطرح میکند.
سیر بحث تا این جا بدین طریق بود که چون حضرت امکانات لازم را در اختیار نداشت و شرایط
خروج و جهاد فراهم نبود، پیشنهاد ترک مخاصمه را داد. با این حال بعضی از اهل سنت بر امام خرده گرفته و ایشان را مسبب تفرقه امت دانسته و یزید را تبرئه کرده و اطمینان امام به گفتهی «مسلم» و برآورد ایشان را از اوضاع نادرست دانستهاند؛ در نتیجه خروج حضرت را از جهت عدم تحقق شرایط وجوب و واجب، نادرست پنداشتهاند. امّا آنها به این بخش از حرکت امام توجه نداشتهاند. اگر همهی تحلیلهای آنها از یزید و امام و شرایط درست باشد در پاسخِ این سؤال- که وقتی امام راضی بود خود را کنار بکشد و وارد جنگ نشود، چرا آنها اصرار بر جنگ داشتند- باز میمانند.
از آن طرف، عدهای از فقهای شیعه که هنگام بحث از جواز هدنه یا عدم آن به سیرهی امام حسین(ع)تمسک کردهاند، در واقع تلاش آنان برای پاسخگویی به این پرسش است که اگر شرایط وجوب خروج از بین رفت ادامهی جهاد و مبارزه تا کشته شدن چه حکمی دارد؟ جائز است، واجب است یا حرام؟ مبنای فقهی چیست؟ آیا عدم تسلیم شدن امام فقط بر اساس قواعد اخلاقی قابل توجیه است یا همان منطق فقهی ادامه دارد؟ طبق کدام معیارِ فقهی امام باید بجنگد و کشته شود؟ منطق خروجِ مشروع و چهرهای که ما در مباحث گذشته از آن نشان دادیم در دو مرحله با پرسشهای جدی رو به رو میشود: یکی، مرحلهای که گذشت؛ یعنی حرکت از منزل «زباله» تا «ذی حسم» و دیگری، جنگ تا شهادت، در زمانی که هیچ امیدی به پیروزی نیست. بررسی آرای فقها و جمع بندی آنها که در ادامه خواهد آمد، افقی روشنتر از بحث فرارویمان میگشاید.
اما آخرین مرحلهای که این قیام تاریخی پشت سرگذاشت، مرحله جهاد و مبارزه بود. هنگامی که درخواستهای امام بیپاسخ ماند، آنان امام را بین دو چیز مخیر کرده بودند: ذلت و تسلیم شدن، یا جنگ و مرگ با عزت.
شیخ مفید نقل میکند که عمر بن سعد با فرستادن دومین نامه، جواب سختی از عبیدالله ابن زیاد دریافت کرد. او نوشته بود:

دانلود پایان نامه
برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  40y.ir  مراجعه نمایید
رشته حقوق همه گرایش ها : عمومی ، جزا و جرم شناسی ، بین الملل،خصوصی…

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

«تو را نفرستادهام که شفاعت حسین کنی و او را معذور داری. بنگر، اگر حسین و اصحابش بر حکم من گردن نهاده و تسلیم شدند، آنان را ذلیلانه نزد من بفرست وگرنه جنگ کن…» (مفید، بی‌تا، ج2، ص88)
بنابراین، امام بین ذلت و عزت مخیر شده بود، لذا دومی را برگزید و چارهای جز دفاع از جان و مال خویش نداشت. امام روز عاشورا در پاسخ به قیس بن اشعث نکته مهمی را بیان کرد. وقتی قیس از ایشان خواست تسلیم حکم ابن زیاد شود، حضرت فرمود:
«آیا من نیز تسلیم شوم و مانند مسلم کشته شوم؟… به خدا سوگند من دست ذلت به اینان نخواهم داد.»
بنابراین امام حسین(ع) به خوبی میدانست که تسلیم شدن به معنای مرگ ذلیلانه است. لذا بین دو چیز مخیر بود: مرگ ذلیلانه، یا مرگ با عزت و او دومی را برگزید.
امّا نکته‌ای که درمورد نوع حرکت امام(ع) اهمّیّت فراوانی دارد و از سخنان ایشان نیز مُستفاد است، این است که یکی از مهم‌ترین اهداف حضرت از قیام، حفظ کیان اسلام بوده است و این همان است که در اقوال فقها، که پیش‌تر اشاره شد، جهاد دفاعی نامیده شده است. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای دراین‌باره می‌فرمایند: «قیام امام حسین(ع) وجوه گوناگونى دارد که به وجهى مى‏توان آن را جهادى دفاعى نامید.» (خامنه‌ای، 1376ه.ش، ص15-13)
سخنان امام(ع) که بیانگر هدف ایشان از قیام است، در ادامه خواهد آمد.

گفتار دوم: امر به معروف و نهی از منکر
تاریخ سه گونه نص و گفته حسینى را براى ما بازگو مى‏کند که در آن، امام‏حسین(ع) علت انقلاب و جنبشش را «امر به معروف و نهى از منکر» بیان مى‏فرماید:
1.در وصیتش در مدینه به برادرش محمدبن حنفیه مرقوم داشت:
«من نه به دلیل خودخواهى یا خوشگذرانى یا فساد و یا ستمگرى از مدینه خارج مى‏شوم، بلکه هدفم اصلاح در امت جدم است و خواسته‏ام امر به معروف و نهى از منکر مى‏باشد. مى‏خواهم به سیره و قانون جدم و پدرم، على بن ابى طالب، عمل کنم. هر کس این حقیقت را از من بپذیرد [و از من پیروى کند] راه خدا را پذیرفته است و هر که مرا رد کند [و از من پیروى ننماید]، با صبر و استقامت راه خود را پى خواهم گرفت تا خدا میان من و افراد حکم کند که او بهترین داوران است» (مقرّم،1411ه.ق، ص156)
2) در راهش به کربلا میان یاران حر ریاحى خطبه خواند و فرمود:
«اى مردم! رسول خدا فرمود: کسى که ببیند حاکم ستمگرى، حرام خدا را حلال مى‏شمارد و پیمان
خدا را مى‏شکند و با سنت رسول خدا مخالفت مى‏ورزد و میان بندگان خدا به فساد و ستمکارى عمل مى‏کند، امّا وى با عمل یا سخن بر ضد حاکم قیام نکند، سزاوار است خدا او را با آن حاکم محشورکند. آگاه باشید بنى‏امیه به اطاعت شیطان گردن نهادند و اطاعت خداى رحمان را رها کردند و فساد را آشکار نمودند و حدود الهى را ترک کردند و بیت المال را غارت نمودند و حرام خدا را حلال و حلالش را حرام شمردند. و من به خلافت از کسانى که [دین خدا را] تغییر دادند سزاوارترم» (مقرّم،1411ه.ق، ص218)
3) در خطبه‏اى در جمع اصحابش در کربلا فرمود:
«کار ما بدین جا کشیده که مى‏بینید! کار دنیا دگرگون و بسیار زشت و ناپسند شده است! نیکیهاى دنیا ترک مى‏شود و از آنها چیزى باقى نمانده، جز ته‏مانده‏هایى مانند ته‏مانده آبشخورها، و پستیهاى زندگى مانند خوردنى‏هاى زیان بخش و بیمار کننده است. آیا نمى‏بینید که به حق عمل نمى‏شود و از باطل نهى نمى‏گردد؟! سزاوار است در چنین وضعى مؤمن، مرگ و ملاقات با خدا را آرزو کند. من مرگ را جز سعادت و خوشبختى نمى‏بینم و زندگى با ستمگران را جز خوارى و ذلت نمى‏دانم.» (مقرّم،1411ه.ق، ص232)
این نصوص سه گانه با محتواى همخوانى که دارد، هدف جنبش حسینى را «امر به معروف و نهى از منکر» اعلام مى‏کند. نگرش به سیاق تاریخى این متون، بر این هدف تأکید دارد، از آن رو که نخستین متن، بیانگر اولین جرقه‏هاى نهضت حسینى است و متن دوم را امام میانه راه، فرمود و نص سوم را در روزهاى پایانى گفت که نمایانگر هدف اصلى است؛ یعنى امر به معروف و نهى از منکر از آغاز تا لحظات پایانى، همراه قیام حسینى است.
مسئله‏اى که نظر پژوهشگران را جلب کرده و اینان را بر تحقیق بر مى‏انگیزاند، آن است که اعلام امر به معروف و نهى از منکر به عنوان هدف اصلى انقلاب توسط امام، از دو سو با فقه اسلامى برخورد مى‏کند:
1) فقیهان در وجوب امر به معروف و نهى از منکر شرط مى‏کنند احتمال تأثیر برود، امّا از جنبش حسینى انتظار نبود در نظام و حکومت یزید تأثیر بگذارد و موجب تغییر روش یا سرنگونى آن شود.
2)آنان نیز شرط مى‏کنند ضررى به جان و مال و آبرو و اهل و عیال و فرزندان نرسد، در حالى که انقلاب امام(ع) شدیدترین ضرر در این جنبه‏ها را داشت.
تحلیل تفاوت دیدگاه امام حسین درباره فریضه امر و نهى و شیوه خاص ایشان براى انجام آن، با دیدگاه مشهور فقیهان و روش اینان در برخورد با امر و نهى


دیدگاهتان را بنویسید