ایشان ختم شد، در ظاهر، در هر سه نقطه بر خلاف این نتیجه‏گیری خواهد بود. از این رو، ایشان با طرح این اشکال و پرسش، دو احتمال را مطرح می‏کند تا از این طریق اقدام امام(ع) به گونه‏ای تفسیر و تحلیل شود که با مفاد آیه شریفه و نتیجه‏گیری یاد شده که در نگاه ایشان امری قطعی است، منافاتی نداشته باشد. احتمال دوم ایشان، را پیش از وی در سخن سیدمرتضی نیز شاهدیم و پس از وی نیز در کلام محقق ثانی منعکس شده است که در ادامه بازگو خواهیم کرد. امّا پاسخ نخست ایشان، سخنی سؤال‏انگیز و از نقطه نظر کلامی، برای آنان که معتقدند امام(ع) از آغاز، به خوبی فرجام حرکت و سرنوشت خویش را می‏دانسته، غیر قابل پذیرش است. و این اعتقادی غالب است و اکثریت قاطع صاحب‏نظران شیعی بر این باورند و شاهد آن را افزون بر آنچه در مباحث کلامی امامت آمده، متون موجود تاریخی و روایی می‏شمارند که گواه آگاهی کامل سیدالشهدا(ع) از سرانجام قیام و حتی جزئیات این حرکت می‏باشد. البته ظاهر سخن بزرگانی چون شیخ مفید، متوفای 413ه ق و شاگردان وی، سیدمرتضی، متوفای 436ه ق، و شیخ طوسی، متوفای 460ه ق، گفته مرحوم طبرسی را همراهی می‏کند (ن.ک: مفید، ص72-69؛ مجلسی (مرآه‌العقول)، ج3، ص126-125؛ سیدمرتضی (تنزیه‌الأنبیاء)، ص180-179؛ سیدمرتضی (تلخیص الشافی)؛ طوسی (تلخیص)، ج4، ص190-181) به هر حال، پیشینه نگاه مرحوم طبرسی در طرح پاسخ نخست را باید همان مباحث و دیدگاه‌هایی دانست که در برخی آثار کلامی آن بزرگان وجود دارد و همه پیش از وی رحلت کرده‏اند. لازم به یادآوری است که چون دیدگاه‌های این عالمان برجسته با صبغه‏ای کلامی و در فضای مباحث اعتقادی مطرح شده، در چارچوب این رساله که یک بررسی فقهی است، جای نگرفت. هرچند همه می‏دانیم شیخ مفید، سیدمرتضی و شیخ طوسی «قدس سرّهم» هر سه از بزرگترین فقهای شیعه به شمار می‏روند و آوازه شهرت آنان محدود به شیعه نشده و آثار فقهی ایشان از مهمترین منابع فقهی دوره نخست و برای همیشه، تلقی می‏شود.
مضمون سخن مرحوم طبرسی در بیان اشکال و پاسخ یاد شده، که آن را بدون فاصله، پس از فراز پیشین آورده چنین است:

که اگر کسى به دلالتهایى که ما از آیه شریفه برشمردیم خرده گیرد که پس چگونه است که حسین(ع) به تنهایى جنگید و این معارض گفته شماست، پاسخ این است که دو احتمال درباره کار حضرت(ع)مى‏رود: یکى این که حضرت(ع) گمان مى‏کرد آنها او را به خاطر جایگاهى که پیش رسول خدا(ص) داشته است نمى‏کشند، و دیگر این که گمان برد که اگر حتى او جنگ با آنان را رها کند، باز ابن‏زیاد ملعون او را اسیر کرده و با آن وضع خواهد کشت. همان گونه که با پسرعمویش، مسلم بن‏عقیل رفتار کرد. این بود که کشته شدن با عزت نفس و جهاد، بر او راحت‏تر بود. (مرتضوی، 1377ه.ش، ص30–29)
احتمال دوم ایشان را پس از این جداگانه دوباره بازگو و بررسی خواهیم کرد.
اما احتمال نخست، چنان‌که اشاره شد هرچند سخن کسانى چون شیخ مفید و سید مرتضى، آن را همراهى مى‏کند امّا موضوعى نیست که بتوان آن را به آسانى پذیرفت و نوع کسانى که در این زمینه به بحث پرداخته‏اند آن را مخالف ادله و شواهدى مى‏دانند که به گونه‏اى اطمینان‏آور، این احتمال را مردود مى‏داند. البته مرحوم طبرسى، در دوجاى دیگر تفسیر خویش به گونه‏اى کلى‏تر به موضوع علم امامان(ع) پرداخته است که پرداختن به آنها از حوصله این بحث بیرون است. (ن.ک: طبرسی، 1415ه.ق، ج5، ص205، ذیل آخرین آیه سوره هود: «و لله غیب السموات و الارض». و ج3، ص261، ذیل آیه 109 سوره مائده)
درمورد موضوع علم امام باید گفت علم امام(ع) به اعیان خارجیّه و حوادث و وقایع طبق آنچه از ادلّه نقلیّه و براهین عقلیّه در مى‏آید، دو قسم و از دو راه است:
الف) علم غیب
امام(ع) به حقائق جهان هستى، در هرگونه شرایطى وجود داشته باشند، به اذن خدا واقف است؛ اعم از آن‏ها که تحت حس قرار دارند و آن‏ها که بیرون از دایره حس مى‏باشند؛ مانند موجوادت آسمانى و حوادث گذشته و وقایع آینده. دلیل این مطلب:
1) راه اثبات نقل‏
از راه نقل روایات متواتره‏اى است که در جوامع حدیث شیعه مانند کتاب کافى، بصائر و کتب صدوق و کتاب بحار و غیر آن‏ها ضبط شده. به موجب این روایات که به حد و حصر نمى‏آید، امام(ع) از راه موهبت الهى، نه از راه اکتساب، به همه چیز واقف و از همه چیز آگاه است و هر چه را بخواهد به اذن خدا، به ادنى‏ توجّهى مى‏داند. (طباطبائی، بی‌تا، ج1، ص61)
البتّه در قرآن کریم آیاتى داریم، که علم غیب را مخصوص ذات خداى متعال و منحصر در ساحت مقدّس او قرار مى‏دهد؛ ولى استثنایى که در آیه کریمه «عَالِمُ الْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَى‏ غَیْبِهِ أحَداً إلَّا مَنِ ارْتَضَى‏ مِن ‏رَسُولٍ» (جن، آیات26 و 27) وجود دارد نشان مى‏دهد که اختصاص علم غیب به خداى متعال به این معنا است که غیب را مستقلًا و از پیش خود (بالذّات) کسى جز خداى نداند. ولى ممکن است پیغمبران پسندیده، به تعلیم خدایى بدانند و ممکن است، پسندیدگان دیگر نیز به تعلیم پیغمبران آن را بدانند چنان‌که در بسیارى از این روایات وارد است، که پیغمبر و نیز هر امامى در آخرین لحظات زندگى خود علم امامت را به امام پس از خود مى‏سپارد. (طباطبائی، بی‌تا، ج1، ص61)
2) راه اثبات عقل‏

دانلود پایان نامه
برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  40y.ir  مراجعه نمایید
رشته حقوق همه گرایش ها : عمومی ، جزا و جرم شناسی ، بین الملل،خصوصی…

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

از راه عقل براهینى است که به موجب آن‏ها امام(ع) به حسب مقام نورانیّت خود کامل‏ترین انسان عهد خود و مظهر تامّ اسما و صفات خدایى بالفعل به همه چیز علم و به هر واقعه شخصى آشنا است و به‏حسب وجود عنصرى خود به هر سوى توجّه کند، براى وى حقایق روشن مى‏شود. (طباطبائی، بی‌تا، ج1، ص61)
نکته‏اى که باید به سوى آن عطف توجّه کرد این است که این گونه علمِ موهبتى به موجب ادله عقلى و نقلى که آن را اثبات مى‏کند، قابل هیچ گونه تخلّف نیست و تغییر نمى‏پذیرد و سر مویى به خطا نمى‏رود و به اصطلاح علم است به آنچه در لوح محفوظ ثبت شده است. و آگاهى است از آنچه قضاى حتمى خداوندى به آن تعلق گرفته و لازمه این مطلب این است که هیچ گونه تکلیفى به متعلّق این گونه علم (از آن جهت که متعلق این گونه علم است و حتمّى الوقوع مى‏باشد) تعلّق نمى‏گیرد و همچنین قصد و طلبى از انسان با او ارتباط پیدا نمى‏کند زیرا تکلیف همواره از راه امکان به فعل تعلّق مى‏گیرد و از راه این که فعل و ترک هر دو در اختیار مکلّف‏اند، فعل یا ترک خواسته مى‏شود و امّا از جهت ضرورى الوقوع و متعلق قضاى حتمى بودن آن، محال است مورد تکلیف قرار گیرد. (طباطبائی، بی‌تا، ج1، ص61 و 62)
مثلًا صحیح است خداوند به بنده خود بفرماید فلان کارى که فعل و ترک آن براى تو ممکن است و در اختیار تو است بکن؛ ولى محال است، بفرماید فلان کارى را که به موجب مشیّت تکوینى و قضاى حتمى من، البته تحقق خواهد یافت و برو برگرد ندارد، بکن یا مکن؛ زیرا چنین امر و نهیى لغو و بى اثر مى‏باشد. (طباطبائی، بی‌تا، ج1، ص62)
و همچنین انسان مى‏تواند امرى را که امکان شدن و نشدن دارد، اراده کرده، براى خود مقصد و هدف قرار داده، براى تحقق دادن آن به تلاش و کوشش بپردازد، ولى هرگز نمى‏تواند امرى را که به طور یقین (بى تغیّر و تخلّف) و به طور قضاى حتمى، شدنى است اراده کند و آن را مقصد خود قرار داده تعقیب کند؛ زیرا اراده و عدم اراده و قصد انسان کم‏ترین تأثیرى در امرى که به هر حال شدنى است و از آن جهت که شدنى است ندارد. (طباطبائی، بی‌تا، ج1، ص62)
از این بیان روشن مى‏شود، که:
1) این علم موهبتى امام(ع) اثرى در اعمال او و ارتباطى با تکالیف خاصّه او ندارد. و اصولًا هر امر مفروض از آن جهت که متعلق قضاى حتمى و حتمى الوقوع است، متعلق امر یا نهى یا اراده و قصد انسانى نمى‏شود.
آرى، متعلّق قضاى حتمى و مشیّت قاطعه حق متعال مورد رضا به قضا است. چنان‌که سیّد الشهدا(ع) در آخرین ساعت زندگى در میان خاک و خون مى‏گفت: رِضاً بِقَضاءِکَ و تَسْلیماً لِأمْرِکَ لا مَعْبُودَ سِواکَ.
و همچنین در خطبه‏اى که هنگام بیرون آمدن از مکّه خواند فرمود: رِضَا اللَّهِ رِضانا أهْلَ الْبَیْتِ.
2) حتمى بودن فعل انسان از نظر تعلّق قضاى الهى، منافات با اختیارى بودن آن از نظر فعّالیّت اختیارى انسان دارند؛ زیرا قضاى آسمانى به فعل با همه چگونگى‏هاى آن تعلق گرفته است، نه به مطلق فعل. مثلًا خداوند خواسته است، که انسان فلان فعل اختیارى را، به اختیار خود انجام دهد و در این صورت تحقّق خارجى این فعل اختیارى از آن جهت که متعلّق خواست خدا است، حتمى و غیر قابل اجتناب است و در عین حال اختیارى و نسبت به انسان، صفت امکان دارد. (طباطبائی، بی‌تا، ج1، ص62)
3) این که ظواهر اعمال امام(ع) را که قابل تطبیق به علل و اسباب ظاهرى است نباید دلیل نداشتن این علم موهبتى و شاهد جهل به واقع گرفت، مانند این که گفته شود: اگر سیّد الشّهداء(ع) علم به واقع داشت، چرا مسلم را به نمایندگى خود به کوفه فرستاد؟ چرا توسّط صیداوى نامه به اهل کوفه نوشت؟ چرا خود از مکّه رهسپار کوفه شد؟ چرا خود را به هلاکت انداخت و حال آن که خدا مى‏فرماید: «وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدیکُمْ إِلَى التَّهْلُکَهِ.» (بقره، آیه195) چرا و چرا؟
پاسخ همه این پرسش‏ها از نکته‏اى که تذکّر دادیم، روشن است و نیازى به تکرار نیست.
ب) علم عادى‏
پیغمبر(ص) به نص قرآن کریم و همچنین امام(ع) (از عترت پاک او) بشرى است، همانند سایر افراد بشر و اعمالى که در مسیر زندگى انجام میدهد، مانند اعمال سایر افراد بشر در مجراى اختیارى و بر اساس علم عادى قراردارد. امام(ع) نیز مانند دیگران خیر و شر و نفع و ضرر کارها را از روى علم عادى تشخیص داده و آنچه را شایسته اقدام مى‏بیند، اراده کرده، در انجام آن به تلاش و کوشش مى‏پردازد. در جایى که علل و عوامل و اوضاع و احوال خارجى موافق مى‏باشد، به هدف اصابت مى‏کند و در جایى که اسباب و شرائط مساعدت نکنند، از پیش نمى‏رود. (طباطبائی، بی‌تا، ج1، ص61) و این که امام(ع) به اذن خدا به جزئیّات همه حوادث چنان‌که شده و خواهد شد، واقف است، تأثیرى در این اعمال اختیاریه وى ندارد، چنان‌که گذشت.
امام(ع) مانند سایر افراد انسانى بنده خدا و به تکالیف و مقرّرات دینى، مکلّف و موظّف مى‏باشد و طبق سرپرستى و پیشوایى که از جانب خدا دارد، با موازین عادى انسانى باید انجام دهد و آخرین تلاش و کوشش را در احیاى کلمه حق و سر پا نگهداشتن دین و آیین بنماید.
در نتیجه باید گفت با توجه به مطالبی که گذشت، موضوع علم امام(ع) به شهادت، منافی ادامه‌ی حرکت ایشان نیست؛ دلیل آن هم علاوه بر مطالبی که گذشت، این است که با توجه به شواهد تاریخی که پیش‌تر آمد، امام(ع) با علم عادی و تحلیل اوضاع و شرایط پیش آمده نیز می‌دانستند که درصورت عدم تسلیم، کشته خواهند شد.
امّا در ارزیابی این ادّعای مرحوم طبرسی و در پاسخ به سخن ایشان و تأکید بر ضعف آن، از میا
ن ادله و شواهد موجود، افزون بر آنچه در ادامه نیز در تبیین و تحلیل دیدگاه فقهی امام‏خمینی(ره) خواهد آمد، دو نمونه را بازگو می‏کنیم:
1) نامه امام‏حسین(ع)
ایوب بن نوح – که از شخصیتهای برجسته شیعه و از وکلای امام کاظم (ع)و امام رضا(ع) بوده است – از صفوان بن یحیی – که خود از بزرگان و فقهای شیعه و وکیل حضرت رضا(ع) و حضرت جواد(ع) و
پیش امام هشتم(ع) از جایگاه والایی برخوردار بوده است و روایات او در نظر بسیاری از فقها، حتی بدون توجه به اعتبار اسناد روایی پیش از او، مورد قبول است – و او از مروان بن اسماعیل، و مروان از حمزه بن حمران نقل می‏کند که در حضور امام صادق(ع)، درباره قیام امام حسین(ع) و عدم همراهی محمد بن حنفیه سخن گفتیم. امام صادق(ع) خطاب به حمزه بن حمران با تأکید بر این که حدیثی را که اینک برای تو بازگو می‏کنم پس از این جلسه، دیگر درباره آن پرسشی نکن، فرمود: حسین(ع) هنگامی که عازم حرکت شد کاغذی خواست و این نامه را نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم. از حسین بن‏علی بن ابی‏طالب به بنی‏هاشم. امّا بعد، هر کس از شماها به من بپیوندد، به شهادت می‏رسد، و هر کس باز ماند به جایگاه فتح و پیروزی نخواهد رسید. والسلام.( صفّارقمی،1385ه.ش،ص501؛مجلسی1403ه.ق،ج44،ص330 و ج45،ص84 و ج42،ص81).
لازم به به ذکر است آنچه در متن نقل شد، مطابق روایتی است که مرحوم کلینی، در کتاب «رسائل الائمه» خویش با همین سند آورده و علاّمه مجلسی، آن را در ج44 بحارالأنوار، ص330، نقل کرده است. امّا آنچه در بصائر الدّرجات آمده و مجلسی در دو جای بعدی بحارالأنوار آورده کمی تفاوت دارد ولی در معنا تفاوت قابل ذکری ندارد. در نقل بصائر پس از کلمه «استشهد» کلمه «معی» آمده است و این تأکیدی است بر آگاهی حضرت(ع) بر شهادت خویش. روشن است که این اختلافهای جزئی، ناشی از نحوه بازگویی روایت در نقل راویان و کاتبان بوده است.)
2)سخن امام باقر(ع)
نمونه دوم سخنی از امام باقر(ع) است که مرحوم کلینی آن را با سندی صحیح در دو جای کتاب کافی آورده است و راوی نخست آن حمران بن اعین شیبانی است که پدر حمزه بن حمران، راوی نمونه قبلی می‏باشد. او که نیز شخصیتی بزرگ در میان اصحاب ائمه(ع) به شمار می‏رود و در تعبیری از او به عنوان یکی از حواریون امام باقر(ع) و امام صادق(ع) یاد شده، در جلسه‏ای علمی با حضور امام باقر(ع) و گروهی از اصحاب حضرت، شرکت داشته است. در این جلسه امام(ع) درباره مقامات علمی ائمه(ع) سخن گفت و از کسانی که ادعای ولایت دارند ولی شناخت لازم درباره جایگاه والای علمی آنان ندارند انتقاد کرد. بحث امام(ع) در تبیین شخصیت علمی امامان(ع) و آگاهی‏ایشان از اخبار آسمانها و زمین و همه نیازهای دینی، این فرصت را برای حمران فراهم آورد که پرسش کلّی خود را درباره قیام امیرالمؤمنین(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و وظیفه الهی که به انجام رساندند ولی با این حال از ناحیه طاغوتیان به قتل رسیده و مغلوب آنان شدند، مطرح کند و علت آن را جویا شود. و به عبارت دیگر پرسش و شبهه وی این بود که اگر آن چنان که درباره علوم و آگاهی‏های امامان(ع) می‏فرمایید باشد، پس چگونه است که آن امامان(ع) دچار چنین سرنوشتی شدند که گویا به فرجام کار خویش آگاهی نداشته‏اند!
« امام باقر(ع) در پاسخ به این پرسش و رفع شبهه‏ای که احتمالاً برای حمران و همه یا برخی از اعضای جلسه پیش آمده بود از جمله فرمود:
«ای حمران! خدای تبارک و تعالی، آن را بر آنان مقدّر و به شکل اختیاری، حتمی ساخته بود، و بعد آن را جاری ساخت. بنابراین، با آگاهی قبلی از ناحیه رسول خدا(ص) بود که علی و حسن و حسین، علیهم‏السلام، قیام کردند و هر کس از ما نیز سکوت می‏کند با همین آگاهی است».
آن گاه حضرت(ع)، افزود که اگر آنان از درگاه خداوند، تغییر این وضعیت و نابودی آن ستمکاران را درخواست می‏کردند، خداوند اجابت می‏کرد و در کمترین فرصت، آن طاغوتها را از میان می‏برد. و اگر آن امامان دچار چنین گرفتاری‏هایی شدند، به هدف دستیابی به جایگاه و کرامتی الهی بود که خداوند می‏خواست آنان بدان دست یابند و نه عقوبت نافرمانی. لذا مبادا که دیدگاهها و آرای این و آن تو را به انحراف بکشاند. (کافی، ج1، ص262-261؛ و نیز ص281)
بنابراین علی‏رغم جایگاه ویژه و احترامی که مرحوم طبرسی همانند بزرگانی چون شیخ مفید، سیدمرتضی و شیخ طوسی دارد، نمی‏توان احتمال نخست ایشان در نحوه جمع میان ادله وجوب حفظ جان و حرمت افتادن در مهلکه و اقدام امام‏حسین(ع) را پذیرفت و به آن تن داد، همان گونه که نمی‏توان با ظاهر سخن آن بزرگان پیشین همراهی کرد.
در نگاه مرحوم طبرسی هرچند حرکت سیدالشهدا(ع) در یک احتمال در تعارض با آیه شریفه «و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه» قرار دارد و آن را به بهای نفی علم امام(ع) به فرجام قیام توجیه کرده و پاسخ گفته است ولی نگاه دوم ایشان که به پیروی از دیدگاه سیدمرتضی «قدس سره» مطرح شده می‏تواند به


دیدگاهتان را بنویسید